تبليغاتX
...

...

 

از خواب بلند شدم...خودم را به خواب زدم ...نشد...خوابها بی رحمانه فرارند...

 

 

از سیبی که شبیه تو گاز می زنم

تا قدمهایی که شبیه تو راه می رود

یادم می آید زیر درختی ایستاده ام که پاییز سرش نمی شود

انار که فکر می کنی

دانه دانه می شوم

دریا که فکر می کنم

ناگهان دو ماهی از سینه ات به سرم می افتد

 

بهار است

نخواسته باشی هم جوانه می زنی

آغوشت آنقدر آبی می شود

که ابرهایم بیایند

با کفش های لنگه به لنگه پشت در

انگار که پاهاشان از عجله گره خورده باشد

(و تنها کفش ِ واژگونی که بندش باز نشده می داند

رعد و برقهام تا سالها پیراهنت را شکاف خواهند داد)

 

این روزها باران بر سرم

تنها از ابرهایی که تو در خواب می بینی می بارد

تو را نفس می کشم

برهنه می شوی از بهار

می باری

بارانهایت

با ران های سفیدت

بلند و کشیده

و تخت دو نفره مان استقلالش را در بین تمام کشورها اعلام می کند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط رحمان سهندی  | 

 

"دست در گردنم انداخت و گفت:نگران نباش چیزی نمی شود، اگر شد هم  شد"*

 

لبهات

بدون آنکه فصلشان باشد

توت فرنگییند... 

 

پ.ن:*رضا قاسمی،همنوایی شبانه ارکستر چوبها

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط رحمان سهندی  | 

 

هَویجوری دور هم...

 

بادها نمی توانند موهایت را تمام کنند
طوفانی از راه می رسند
در موهات خسته می شوند

نه به خدا
بادها دیوانه می شوند
وقتی کمی روسریت بالا می رود
از شاخه ها به پنجره سرک می کشند
و منتظر می مانند
یکی تار مویت را بردارد
... یکی از گونه هایت نوازش کند
و یکی مثل من
همیشه گیر کند لای گیره موهات
...
حالا نسیمی که نتوانسته موهات را پریشان کند
آن طرف زمین
درختها را می شکند
تیرهای برق را روی خانه ها می اندازد
و خانه خرابها را خرابتر می کند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط رحمان سهندی  | 


 دیروزهای دلتنگیت...

نابینا می شوم اگر نامت را در جمله ها نبینم اگر حرفت از لبانت خسته تر باشد و از بخار دهانت بفهمم ادامه ندیدنت فردا را چند درجه سردتر خواهد کرد چشم هات اگر نباشند در شبی که ستاره هاش را به سیاره ی دیگری بردند-در شبهایی که هر ستاره ای نشانت میدادم دکمه ای از پیراهنت کنده می شد-  و ناگهان یادم بیفتد لبخندت کُندتر از قدمها از لب هات دور می شد  و انتظارت را با دستهام روی نرده بکِشم با سیگار نیمه سوخته با مورچه دردی که گیج از شیار پاهام بالا می آید انتظار یعنی مُدام عاشقانه ای در دلت بپوسد یعنی همیشه دکمه های ِ دامنت را خودت باز کنی نفس بریده ای که مدتها در سینه حبس کردی بادی شود که صورتت را برگرداند مثل آبی در صد درجه یخ ببندی  و لنگری در جیب هات غرقت کند  چیزی نمی بینم زنی فراموش می کند زیباییش را از چشم هام بردارد و من می توانستم راه بیفتم اگر  اگر تمام ایستگاهها به آغوشت ختم می شد... نمی شد! و تو خواستنی هستی، همیشگی مثل قصه ای که هر شب تنها یک شب به پایانش مانده و ادامه دوست داشتنت همیشه اینچنین است تکه ابری از زمستان بالای سرم  سایه ام آدم برفی  و خورشید ِ تو همچنان که می کُشد، زنده نگهم می دارد  من اما نمی روم  مثل ثروتی که باد از موهایِ طلائیت به هم می زند ُفرار می کند تنها انتظارت را می...کُشم و انتظارِ این لحظات یعنی این شعر را آن کسی که باید بخواند، بخواند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط رحمان سهندی  | 

 

ویسواوا شیمبورسکا واسه من... تصویر زنی بود که آدم می تونست... اندازه مادر خودش دوست داشته باشه...و حالا که نیست...شاید یه کمی بیشتر از مادر خودش...حداقل واسه دقایقی که دارم اینارو می نویسم....شمبورسکای پیرهم رفت....

"ویتنام"

- "خانم اسم‌ات چیه؟"
- "نمی‌دونم."
- "چند سالته؟ اهل کجایی؟"
- نمی‌دونم."
- "چرا اون پناهگاه رو درست کردی؟"
- "نمی‌دونم."
- "چند وقته که خودتو مخفی کردی؟"
- "نمی‌دونم."
- "چرا انگشت من رو گاز گرفتی؟"
- "نمی‌دونم."
- "نمی‌دونی که ما اذیت‌ات نمی‌کنیم؟"
- "نمی‌دونم."
- "کدوم طرف هستی؟"
- "نمی‌دونم."
- "این جنگه، مجبوری انتخاب کنی."
- "نمی‌دونم."
- "دهکده‌ات هنوز وجود داره؟"
- "نمی‌دونم."
- "اون‌ها بچه‌هات هستن؟"
- "آره."

"ویسواوا شیمبورسکا"

 

پ.ن:آدم فکرشو می کنه می بینه از اون "مادر بزرگ مهربونا" بود که می شد رفت... راحت کنارش نشست...و جای شنیدن خیلی حرفا...شعری میشنید که تمام بدنش زخم بر می داشت...

اَاااه لعنتی....باید از عمر همه ی ما یکم کم می شد...اضافه می شد به عمرش...لعنتی...هیچ کاریش نمیشه کرد...سگ مَصب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت   توسط رحمان سهندی  | 

 اشاره به یک نکتهِِِ ضخیم

بعضی مواقع باید بیرون زد ، آنهم توی هوای سرد، ساعتها گشت، تنها و تنها برای اینکه وقتی به اتاق برگشتی به خودت بگویی کاش بیرون نمی رفتم...

بعضی وقتا باید به دنیا آمد، بزرگ شد، درس خواند، ازدواج کرد و نکرد، تنها ماندو نماند...تنها برای اینکه وقتی مردی به خودت بگویی، کاش دنیا نمی آمدم...

بعضی لحظه ها باید نشت و نوشت، کلمات را حرف به حرف گریه کرد، تنها برای اینکه وقتی تمام شد به خودت بگویی کاش ...

 

پ.ن:پاک شدن نوشتهای وبلاگ هیچ ربطی به حرفای بالا نداره، هرچند که دوست داشتم داشته باشه...به هرحال دری ورییه...بیشتر مشکلات فنی ست. بی خیال...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت   توسط رحمان سهندی  | 

 

رو به روی آینه که ایستاده ای

یقه اش را می گیری

 

بغضش می گیرد

                    از چشمان تو اشک می آید

بیرون می کشی،

زخمهای تنت را

بر صورتش می کوبی

                   از دماغ تو خون می آید

 

خشمگین بر زمین می زنی

تپانچه را بر شقیقه اش می گذاری

می خواهی که شلیک کنی

ناگهان

 "بنگ      بنگ"

از پشت  تیر می خوری

سایه ات به تو شلیک کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت   توسط رحمان سهندی  |