از خواب بلند شدم...خودم را به خواب زدم ...نشد...خوابها بی رحمانه فرارند...
از سیبی که شبیه تو گاز می زنم
تا قدمهایی که شبیه تو راه می رود
یادم می آید زیر درختی ایستاده ام که پاییز سرش نمی شود
انار که فکر می کنی
دانه دانه می شوم
دریا که فکر می کنم
ناگهان دو ماهی از سینه ات به سرم می افتد
بهار است
نخواسته باشی هم جوانه می زنی
آغوشت آنقدر آبی می شود
که ابرهایم بیایند
با کفش های لنگه به لنگه پشت در
انگار که پاهاشان از عجله گره خورده باشد
(و تنها کفش ِ واژگونی که بندش باز نشده می داند
رعد و برقهام تا سالها پیراهنت را شکاف خواهند داد)
این روزها باران بر سرم
تنها از ابرهایی که تو در خواب می بینی می بارد
تو را نفس می کشم
برهنه می شوی از بهار
می باری
بارانهایت
با ران های سفیدت
بلند و کشیده
و تخت دو نفره مان استقلالش را در بین تمام کشورها اعلام می کند...
